بازهم يکی از شبهای بهاری دخترک کنار پنجره نشسته بود و با چشمانی پراشک آسمان را می نگريست. افکار مغشوش مدتها بود که تنهايش نمی گذاشت. آهی از سينه اش برآمد. آهی که بارها کشيده بود و به خدای خويش تقدیم کرده بود تا از او بخواهد اين درد و رنج را پايان دهد. اما اينبار فرق داشت! آه از سينه اش خارج شد. به سقف رسيد و نگاه دخترک به آن خيره ماند. ديگر نه آسمان دوست داشتنی اش را می ديد و نه افکار سياه عذابش می دادند. تنها آهی بود به شکل آتش که او را می نگريست. سکوت همه جا را فرا گرفت. آه مغموم خيره به جسد بی جان می نگريست و آرزو می کرد می توانست آن موهای پريشان را از صورت دخترک کنار بزند و به چشمانش نگاه کند. مات و مبهوت نمی دانست چه بايد بکند چرا که او حامل پيامی برای خداوند نبود و آن درد و رنج پايان يافته بود. آه سردرگم به دروديوار اتاق نگاهی انداخت. همه جا پربود از نوشته هایی که از درد فراق می گفت و نامی که همه آنها را زينتی عجيب بخشيده بود. آوازه خوان من! ... من!
برقی در چشمانش درخشيد. آری! فهميد برای چه از نهانخانه دل آمده است. ماموريتش سخت تر از مابقی دوستانش بود. او بايد پيام عشق را می رساند و انتقامی سخت از مخاطب سنگدل نوشته ها می گرفت.
نگاه ديگری به دخترک انداخت و غمگين به سوی آسمان رفت. به اطرافش نگريست. نمی دانست از کجا شروع کند. به کدام سو برود و کدام خانه را بگردد. ناگاه صدايی او را متوجه خود ساخت. باخودگفت:
-من اين صدا راآنزمان که در صف طولانی هم قطارانم محبوس زندانبانمان بوديم و آرزوی آزادی را در سر می پرورانديم بارها شنیده ام.
در پی صدا رفت. رفت و رفت تا صدا نزديک و نزديکتر شد.به کنار پنجره ای رسيد. شب از نيمه گذشته بود. مرد جوانی ساز در دست می نواخت و می خواند. آری خودش بود. صاحب آن صدای آشنا! نمی دانست چگونه با آن پنجره بسته وارد اتاق شود.آنجا هیچ نبود جز آسمان و تاريکی! به خودش نگريست. کم کم داشت آتش مهيبی می شد. می توانست با گرمايش پنجره را بگشايد. شروع کرد و با همه نيرو گرمايش را به سمت مرد جوان فرستاد. اما او غرق در ساز و آواز بود.
-عرق از سر و صورتش جاری شده است چرا برنمی خيزد و پنجره را نمی گشايد.
کمی گذشت بالاخره پسرک برخواست، کمی پنجره را گشود و دوباره شروع به نواختن کرد. آه با چالاکی به داخل اتاق جهيد. چيز غريبی بود. همه اشعار دخترک آنجا نيز بر روی ديوارها خودنمايی می کردند.
آه به مرد جوان نگريست.
با خود گفت:
-دخترک حق داشته عاشق باشد.
اما او نيامده بود قضاوت کند. آمده بود انتقام بگيرد. بازهم با خود گفت:
- صبر می کنم آوازش تمام شود سپس به درون سينه اش می روم و قلبش را آنچنان می فشارم تا او نيز به معشوقش اش بپيوندد.
گوشه ای نشست و منتظر شد. ناگهان اشکهای مرد جوان او را خيره کرد. دلش به رحم آمد و دوباره گفت:
-عشقشان پاک تر از انتقام و انتقام گيری است. من به يکی از اين اشکها که چنین ظالمانه بر سیمای تار هجوم می برند می پيوندم و طوری برآن می نشينم که جز صدای حزين دلتنگی صدايی ديگر از آن برنخيزد و هر بار پسرک اين سيمها را می نوازد ياد و خاطره عشقی نافرجام غم تنهایی را به گوش همگان برساند.
اشکی به رنگ خون از گوشه چشم غلطيد. آه با آن يکی شد و بر ساز نشست!
اما زان پس، از آن ساز نه نوای دلتنگی برخواست و نه آوای عشق!
آن اشک آخرين قطره از خون يک قلب عاشق بود.
برقی در چشمانش درخشيد. آری! فهميد برای چه از نهانخانه دل آمده است. ماموريتش سخت تر از مابقی دوستانش بود. او بايد پيام عشق را می رساند و انتقامی سخت از مخاطب سنگدل نوشته ها می گرفت.
نگاه ديگری به دخترک انداخت و غمگين به سوی آسمان رفت. به اطرافش نگريست. نمی دانست از کجا شروع کند. به کدام سو برود و کدام خانه را بگردد. ناگاه صدايی او را متوجه خود ساخت. باخودگفت:
-من اين صدا راآنزمان که در صف طولانی هم قطارانم محبوس زندانبانمان بوديم و آرزوی آزادی را در سر می پرورانديم بارها شنیده ام.
در پی صدا رفت. رفت و رفت تا صدا نزديک و نزديکتر شد.به کنار پنجره ای رسيد. شب از نيمه گذشته بود. مرد جوانی ساز در دست می نواخت و می خواند. آری خودش بود. صاحب آن صدای آشنا! نمی دانست چگونه با آن پنجره بسته وارد اتاق شود.آنجا هیچ نبود جز آسمان و تاريکی! به خودش نگريست. کم کم داشت آتش مهيبی می شد. می توانست با گرمايش پنجره را بگشايد. شروع کرد و با همه نيرو گرمايش را به سمت مرد جوان فرستاد. اما او غرق در ساز و آواز بود.
-عرق از سر و صورتش جاری شده است چرا برنمی خيزد و پنجره را نمی گشايد.
کمی گذشت بالاخره پسرک برخواست، کمی پنجره را گشود و دوباره شروع به نواختن کرد. آه با چالاکی به داخل اتاق جهيد. چيز غريبی بود. همه اشعار دخترک آنجا نيز بر روی ديوارها خودنمايی می کردند.
آه به مرد جوان نگريست.
با خود گفت:
-دخترک حق داشته عاشق باشد.
اما او نيامده بود قضاوت کند. آمده بود انتقام بگيرد. بازهم با خود گفت:
- صبر می کنم آوازش تمام شود سپس به درون سينه اش می روم و قلبش را آنچنان می فشارم تا او نيز به معشوقش اش بپيوندد.
گوشه ای نشست و منتظر شد. ناگهان اشکهای مرد جوان او را خيره کرد. دلش به رحم آمد و دوباره گفت:
-عشقشان پاک تر از انتقام و انتقام گيری است. من به يکی از اين اشکها که چنین ظالمانه بر سیمای تار هجوم می برند می پيوندم و طوری برآن می نشينم که جز صدای حزين دلتنگی صدايی ديگر از آن برنخيزد و هر بار پسرک اين سيمها را می نوازد ياد و خاطره عشقی نافرجام غم تنهایی را به گوش همگان برساند.
اشکی به رنگ خون از گوشه چشم غلطيد. آه با آن يکی شد و بر ساز نشست!
اما زان پس، از آن ساز نه نوای دلتنگی برخواست و نه آوای عشق!
آن اشک آخرين قطره از خون يک قلب عاشق بود.



