چند بی کلام ، لیکن بدانم هر چه در دل داشتم بر تو نمایان بود .
به راستی که گمانم آنچنان بود که گویی من تو و تو چون منی .
ولی اینک چه با من مانده جز یادی خیالی و نگاه بی پناهی و سکوتی
ممتد .
صبر را در پیش گیرم که همان است تا رهی بر خویش گیرم .
منم آن عشق روحانی
فتادم بر دلت بی شک
نگاهم کردی و آن را کلامی کردی در آواز جانم
شنیدم آنکه گفتی می بدارم من تو را دوست
بخواهم من همان کس را که با من همدم اوست
تو آنی با من و من آن تو لیکن گرفتار
قفس از تن بُوَد پس وعده را میعاد دیدار
در این فانی بگفتم در دلم این را
که من آنم
همان عاشق که معشوق عاشقش بود
به هر جا دیده وا کرد باز همان کس خاطرش بود
همان عشقی که اوّل ، آخرش بود
به همراه غروبی سخت دلگیر


