تبليغاتX
خلوت تنهایی - فریاد من

نگاهم می کنی و می گذری!

بی آنکه بدانی در دلم چه می گذرد!

نگاهت می کنم و در دل آهسته می گریم!

با آنکه خوب مید انم تو اسیر دیگری هستی!

اما چگونه بگویم : 

که منم لیلی تو

در دل نامت را فریاد میزنم

آنچنان که بند بند تنم می لرزد.

چه شب هایی که به امید دیدنت در عالم رویا رها می شوم

و تو می آیی و عاشقانه مرا در آغوش می کشی

و هزاران بار می گویم که دوستت دارم

و تو دستانم را عاشقانه می فشری

و آنگاه

بی واهمه.در چمنزاری سبز و بی انتها می دویم

تا به دشت مهربانی خدا می رسم

اما افسوس که با آمدن سحر

باز تو دستانم را رها میکنی وبه سوی او می روی!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:14 توسط سعید |