میدونم که خیلی سخته
ولی کفن واسه همه آخرین رخته
حالا چی میشه کرد که پدر دیگه رفته
واسه همیشه از دنیا چشم بسته
اون الان اون بالاها میون ستاره هاست
یا اون بالا یکی از پروانه هاست
عشق پدر به فرزند از عشقای کیمیاست
پدر از عزمتهای بزرگ و عزیز خداست
پدر صحبتش پر از صلح و صفاست
تا وقتی هست تو خونه نظم بر پاست
دلش خیلی لطیفه مثل گل یاس
پدر فورانه آتش فشان احساس
پدر یعنی : ، صورت خسته ، دست پینه بسته ، قلب شکسته
پدر، من مثل کویرم و تو دریا
ولی حیف که من اسیرم تویه این دنیا
پدر تو مثل پروانه ایو من مثل شم
پروانه از گرما میسوزه و تو از بدی هایه من
پدره عزیز ، خیلی دوست دارم
تو این دنیا تویی همه کسو کارم
بیقرارم از این که یه روز تو رو ندارم
اینو بدون ، بدون تو هیچ وقت آروم ندارم
اسم پدر هک شده روی قلبم
قلبم اسمشو فریاد میزنه هردم
هردم بدون عشقشون به مرگم
مرگم نمیاد سراغم و پر دردم
آدم بی پدر داغه پیشونی سفیده
رنگش پریده و کمرش شده خمیده
خدا هیچ وقت تو رو از من جدا نکونه
چون اگه جدا کنه من میشم دیونه
برقی در چشمانش درخشيد. آری! فهميد برای چه از نهانخانه دل آمده است. ماموريتش سخت تر از مابقی دوستانش بود. او بايد پيام عشق را می رساند و انتقامی سخت از مخاطب سنگدل نوشته ها می گرفت.
نگاه ديگری به دخترک انداخت و غمگين به سوی آسمان رفت. به اطرافش نگريست. نمی دانست از کجا شروع کند. به کدام سو برود و کدام خانه را بگردد. ناگاه صدايی او را متوجه خود ساخت. باخودگفت:
-من اين صدا راآنزمان که در صف طولانی هم قطارانم محبوس زندانبانمان بوديم و آرزوی آزادی را در سر می پرورانديم بارها شنیده ام.
در پی صدا رفت. رفت و رفت تا صدا نزديک و نزديکتر شد.به کنار پنجره ای رسيد. شب از نيمه گذشته بود. مرد جوانی ساز در دست می نواخت و می خواند. آری خودش بود. صاحب آن صدای آشنا! نمی دانست چگونه با آن پنجره بسته وارد اتاق شود.آنجا هیچ نبود جز آسمان و تاريکی! به خودش نگريست. کم کم داشت آتش مهيبی می شد. می توانست با گرمايش پنجره را بگشايد. شروع کرد و با همه نيرو گرمايش را به سمت مرد جوان فرستاد. اما او غرق در ساز و آواز بود.
-عرق از سر و صورتش جاری شده است چرا برنمی خيزد و پنجره را نمی گشايد.
کمی گذشت بالاخره پسرک برخواست، کمی پنجره را گشود و دوباره شروع به نواختن کرد. آه با چالاکی به داخل اتاق جهيد. چيز غريبی بود. همه اشعار دخترک آنجا نيز بر روی ديوارها خودنمايی می کردند.
آه به مرد جوان نگريست.
با خود گفت:
-دخترک حق داشته عاشق باشد.
اما او نيامده بود قضاوت کند. آمده بود انتقام بگيرد. بازهم با خود گفت:
- صبر می کنم آوازش تمام شود سپس به درون سينه اش می روم و قلبش را آنچنان می فشارم تا او نيز به معشوقش اش بپيوندد.
گوشه ای نشست و منتظر شد. ناگهان اشکهای مرد جوان او را خيره کرد. دلش به رحم آمد و دوباره گفت:
-عشقشان پاک تر از انتقام و انتقام گيری است. من به يکی از اين اشکها که چنین ظالمانه بر سیمای تار هجوم می برند می پيوندم و طوری برآن می نشينم که جز صدای حزين دلتنگی صدايی ديگر از آن برنخيزد و هر بار پسرک اين سيمها را می نوازد ياد و خاطره عشقی نافرجام غم تنهایی را به گوش همگان برساند.
اشکی به رنگ خون از گوشه چشم غلطيد. آه با آن يکی شد و بر ساز نشست!
اما زان پس، از آن ساز نه نوای دلتنگی برخواست و نه آوای عشق!
آن اشک آخرين قطره از خون يک قلب عاشق بود.

حجله گاهی دیگر را برای...!
دیشب می خواست عمیقتر بکند ولی نمی دانست چرا
نمی دانست اینبار
قبر چه کسی را بنا میکند.
با هر بیلی که میزد به فکر میرفت
به یاد اولین عشق اولین سلام و اولین نگاه
خاکها را با خستگی بالا میزد و به یاد می آورد
آخرین نگاه و آخرین خدا حافظی شان را.
دیشب می کند عمیق و عمیقتر
انگار می خواست محکمتر کند اولین و
آخرین سوگندش را
که هر گز تجربه نخواهد کرد عشقی دیگر را.
گور کن خاکها را نفس رنان کنار میزد
و یادش آمد چهره معصومه
دختری که آنروز در حجله گاهی سرد و خاکین مدفون شده بود.
او قسم خورده بود در اولین نگاه شور انگیز دیگرش زندگی را وداع گوید.
و امروز
پس امروز بود که غریبه ای بر سنگ قبری عمیق نوشت :
همیشه زنده است
آنکه خود را برای معشوقه ای مرده زنده به گور کرد ...!
چند بی کلام ، لیکن بدانم هر چه در دل داشتم بر تو نمایان بود .
به راستی که گمانم آنچنان بود که گویی من تو و تو چون منی .
ولی اینک چه با من مانده جز یادی خیالی و نگاه بی پناهی و سکوتی
ممتد .
صبر را در پیش گیرم که همان است تا رهی بر خویش گیرم .
منم آن عشق روحانی
فتادم بر دلت بی شک
نگاهم کردی و آن را کلامی کردی در آواز جانم
شنیدم آنکه گفتی می بدارم من تو را دوست
بخواهم من همان کس را که با من همدم اوست
تو آنی با من و من آن تو لیکن گرفتار
قفس از تن بُوَد پس وعده را میعاد دیدار
در این فانی بگفتم در دلم این را
که من آنم
همان عاشق که معشوق عاشقش بود
به هر جا دیده وا کرد باز همان کس خاطرش بود
همان عشقی که اوّل ، آخرش بود
به همراه غروبی سخت دلگیر


