تبليغاتX
خلوت تنهایی
سلام دوستان خوبین ببخشید نمی تونم آپ کنم.ولی  عید رو به شما

 دوستان گلم تبریک میگم . امیدوارم خوش باشین.مواظب خودتون باشین.بای

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:48 توسط سعید |


 

تنهایی من پاکترین و باوفاترین یاری است که در تمام زندگی پیدا کرده ام. تنهایی من با شادی های من شاد می شود و با غم های من غمگین. تنهایی من هیچ وقت مرا تنها نگذاشته است. من هرگز تنها نبوده ام چون همیشه تنهایی من در کنار من بوده است. در فرهنگ تنهایی من خیانت جایی ندارد. تنهایی من به آسانی به دست نیامده است. تنهایی من از انتهای یک کوچه مه گرفته و غمگین با ناز و کرشمه به سمت من تنها آمده است. تنهایی من با تمام چیزهایی که در خود دارد مرا تنها نمی گذارد. در تنهایی من، غم ، اندوه ، عشق شادی ، خاطرات و من جای گرفته است. در تنهایی من همیشه می توان صدای موسیقی را شنید. در تنهایی من همیشه فیلمی برای دیدن وجود دارد. در تنهایی من همیشه کتابی برای خواندن هست. در تنهایی من اشک همچون مرواریدی می درخشد. من تنهایی خود را دوست دارم. چون با وفاترین یاری است که در تمام زندگی پیدا کرده ام...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 18:52 توسط سعید |


 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

 

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

 

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

 

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

 

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

 

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

 

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

 

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

 

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

 

براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

 

-------------------------------------------------------------

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 18:23 توسط سعید |


 

با کدامين نگاه دردم را به تو بفهمانم؟ با کدامين زبان حرفم را
                  به تو حالی کنم؟ با کدامين دليل عشقم را به تو ثابت کنم؟ با
                  کدامين فرياد عقده های دلم را خالی کنم؟
                  دلی که می سوزد وهيچ کس جز تو نميتواند سوزش آن را مرحم سردی باشد
                  دلی که هر لحظه با توست وبه ياد توست
                  اما تو يک لحظه هم با آن همراه نيستی
                  چگونه شب را به روز سپری کنم در حاليکه يک لحظه هم فکر تو وغم تو از سرم بيرون نمی رود؟
                  شبهائی که تو در سايه عشقی غريب پناه گرفته ای آيا می دانی من در سنگينی سايه اين غمها وتنهائی ها چه می کشم؟
                  لحظه هائی که محبت را در آغوش گرفته ای آيا ميدانی من در ميان دستان بی رحم بی کسی وغربت له می شوم؟
                  آه اگر بدانی چه احساس تلخی است تنهائی! وای اگر بدانی چه لحظات سختی است بی توبودن!

                  ای کاش برای يک بار هم که شده می شد رو دررويت ايستاد واز عشق  سخن گفت
                  ای کاش برای يک بار هم که شده می شد در حضور تو گريه کرد اشک  ريخت ناله کرد
                  ای کاش درد هم قابل ديدن بود وتو خود می ديدی که جز درد هيچ  ندارم که ارزانی ات کنم

                  خدايا ! تا کی بايد سوخت؟ تا کی بايد گريه کرد وآه کشيد؟ تا کی
                  می توان حسرت خورد ودرد تنهائی را چشيد؟ تا کی می توان دوری اش را تحمل کرد؟تا کی می توان از دردها سخن گفت؟

                  ای بهانه زنده بودن!

                  قلبم همچنان شکسته از دست تو!
                  دستهايم همچنان در جستجوی تو!
                  دلم همچنان به ياد تو!
                  چشمهايم هنوز اشکبار تو!
                  ولی قلبم هنوز عاشق تر از هميشه
                  واميدوار به فرداها...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 19:9 توسط سعید |


باورم نمی شود

باورم نمی شودکه تمام خاطره های خوبم سوختند

باورم نمی شود که لحظه های شیرینم همگی در گوشه ی تاریخچه ی خاطرات

خاک می خورند

باورم نمی شود

این تو بودی که اینچنین می گریستی؟؟

تو؟؟؟؟ چه طور بالاخره آن غرور لعنتی را فراموش کردی

و من بدن یخ زده ام را در آغوش پر مهر تو گرم می کردم

و می گریستیم

اینبار با هم

سال ها و ماه ها و روزها من برایت اشک ریختم و اینبار تو نیز...
 
باورم نمی شود

اگر می دانستم پایان آن خنده ها

آن شادی ها

لحظه ها

و حتی گریه هایی که شیرین بودند قرار است اینطور باشد

آن هارا نگه می داشتم

چه سخت است که ابرهای سیاه در آسمان زندگی ات

جا خوش کنند و در شب ها و روزها ببارند

اه پس این آفتاب لعنتی کجاست؟!؟!

و ناگهان کلاغ سیاه می گوید

"او رفته است ، خیلی وقت است"

و باز هم ابر های لعنتی می بارند

آری او رفت

او رفت و حتی من و باد و باران و ابر هم نتوانستیم او را نگه داریم


باورم نمی شود

و من می گریم

دیگر از ستارگان و ماه هم خجالت نمی کشم!

و تو گریستی

تو می دانستی که با هر قطره اشک زخم قلبم توسط تبری بی رحم

عمیق تر می شود

چگونه باور کنم؟

نه ، باورم نمی شود که دیگر فرصت نگاه کردن در چشمانت را نخواهم داشت

و هر بار پرسیدم "کی؟"

تو گفتی "نمی دانم"

اما من می دانم

در فرداهای نزدیک تو هم می روی..

نه ، باورم نمی شود

 
با ورم نمی شود

که آن بازی های کودکانه

حرف های صادقانه

شوخی های زیرکانه

و تمام آن نغمه های عاشقانه بر باد خواهند رفت

و روزی فرا خواهد رسید که من از فریاد درد تنهایی تهی خواهم شد

نه،باورم نمی شود

چه رویاهای شیرینی داشتم

یعنی نفر بعدی تو هستی؟؟؟

باورم نمی شود که خدا اینچنین مجازاتم کند

و من در آغوشت گریستم

مگر من چه کرده ام خدایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟


باورم نمی شود !

باورم نمی شودکه تمام خاطره های خوبم سوختند و خاکسترشان

روزی مرا کور خواهد کرد

و هنوزهم باورم نمی شود

سرم شانه های تو را می طلبد .........


وجودم با تو به آرامش می رسد..........


بگذار دمی با تو به مستی برسم.......


هنوز در حسرت آرمیدن در آغوشت....


بی تابم و لحظه هارا می شمارم........


گویی سالها ست می شناختمت.......


وامروز این منم که در آرزوی دیدنت.......


بی قرار و مست و دیوانه ام................

----------------------------------------------------------
سلام بچه ها خوبین ؟
من شاید تا چند وقتی نتونم بیام و آپ کنم و امروزم به سختی تونستم بیام و آپ کنم .
منو واقعا ببخشید . منو با نظراتتون دل گرمی بدین .
دلیل این که من نمی تونم بیام یکی شروع مدرسه ها و دیگری بماند .
راستی باز شدن مدرسه ها رو هم به شما تبریک میگم امیدوارم تو درستون موفق باشین .
دوستتون سعید .
بای تا چند هفته ای .

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 18:37 توسط سعید |


                                

                                         میدونم که خیلی سخته                                      

 ولی کفن واسه همه آخرین رخته  

 حالا چی میشه کرد که پدر دیگه رفته

 واسه همیشه از دنیا چشم بسته

اون الان اون بالاها میون ستاره هاست 

یا اون بالا یکی از پروانه هاست 

عشق پدر به فرزند از عشقای کیمیاست  

پدر از عزمتهای بزرگ و عزیز خداست 

پدر صحبتش پر از صلح و صفاست

تا وقتی هست تو خونه نظم بر پاست 

دلش خیلی لطیفه مثل گل یاس

پدر فورانه آتش فشان احساس  

پدر یعنی : ، صورت خسته ، دست پینه بسته ، قلب شکسته 

پدر، من مثل کویرم و تو دریا 

ولی حیف که من اسیرم تویه این دنیا 

پدر تو مثل پروانه ایو من مثل شم 

پروانه از گرما میسوزه و تو از بدی هایه من

پدره عزیز ، خیلی دوست دارم 

 تو این دنیا تویی همه کسو کارم 

 بیقرارم از این که یه روز تو رو ندارم 

 اینو بدون ، بدون تو هیچ وقت آروم ندارم 

 اسم پدر هک شده روی قلبم 

 قلبم اسمشو فریاد میزنه هردم 

 هردم بدون عشقشون به مرگم 

 مرگم نمیاد سراغم و پر دردم 

 آدم بی پدر داغه پیشونی سفیده 

 رنگش پریده و کمرش شده خمیده 

 خدا هیچ وقت تو رو از من جدا نکونه 

 چون اگه جدا کنه من میشم دیونه

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 8:57 توسط سعید |


بازهم يکی از شبهای بهاری دخترک کنار پنجره نشسته بود و با چشمانی پراشک آسمان را می نگريست. افکار مغشوش مدتها بود که تنهايش نمی گذاشت. آهی از سينه اش برآمد. آهی که بارها کشيده بود و به خدای خويش تقدیم کرده بود تا از او بخواهد اين درد و رنج را پايان دهد. اما اينبار فرق داشت! آه از سينه اش خارج شد. به سقف رسيد و نگاه دخترک به آن خيره ماند. ديگر نه آسمان دوست داشتنی اش را می ديد و نه افکار سياه عذابش می دادند. تنها آهی بود به شکل آتش که او را می نگريست. سکوت همه جا را فرا گرفت. آه مغموم خيره به جسد بی جان می نگريست و آرزو می کرد می توانست آن موهای پريشان را از صورت دخترک کنار بزند و به چشمانش نگاه کند. مات و مبهوت نمی دانست چه بايد بکند چرا که او حامل پيامی برای خداوند نبود و آن درد و رنج پايان يافته بود. آه سردرگم به دروديوار اتاق نگاهی انداخت. همه جا پربود از نوشته هایی که از درد فراق می گفت و نامی که همه آنها را زينتی عجيب بخشيده بود. آوازه خوان من! ... من!
برقی در چشمانش درخشيد. آری! فهميد برای چه از نهانخانه دل آمده است. ماموريتش سخت تر از مابقی دوستانش بود. او بايد پيام عشق را می رساند و انتقامی سخت از مخاطب سنگدل نوشته ها می گرفت.
نگاه ديگری به دخترک انداخت و غمگين به سوی آسمان رفت. به اطرافش نگريست. نمی دانست از کجا شروع کند. به کدام سو برود و کدام خانه را بگردد. ناگاه صدايی او را متوجه خود ساخت. باخودگفت:
-من اين صدا راآنزمان که در صف طولانی هم قطارانم محبوس زندانبانمان بوديم و آرزوی آزادی را در سر می پرورانديم بارها شنیده ام.
در پی صدا رفت. رفت و رفت تا صدا نزديک و نزديکتر شد.به کنار پنجره ای رسيد. شب از نيمه گذشته بود. مرد جوانی ساز در دست می نواخت و می خواند. آری خودش بود. صاحب آن صدای آشنا! نمی دانست چگونه با آن پنجره بسته وارد اتاق شود.آنجا هیچ نبود جز آسمان و تاريکی! به خودش نگريست. کم کم داشت آتش مهيبی می شد. می توانست با گرمايش پنجره را بگشايد. شروع کرد و با همه نيرو گرمايش را به سمت مرد جوان فرستاد. اما او غرق در ساز و آواز بود.
-عرق از سر و صورتش جاری شده است چرا برنمی خيزد و پنجره را نمی گشايد.
کمی گذشت بالاخره پسرک برخواست، کمی پنجره را گشود و دوباره شروع به نواختن کرد. آه با چالاکی به داخل اتاق جهيد. چيز غريبی بود. همه اشعار دخترک آنجا نيز بر روی ديوارها خودنمايی می کردند.
آه به مرد جوان نگريست.
با خود گفت:
-دخترک حق داشته عاشق باشد.
اما او نيامده بود قضاوت کند. آمده بود انتقام بگيرد. بازهم با خود گفت:
- صبر می کنم آوازش تمام شود سپس به درون سينه اش می روم و قلبش را آنچنان می فشارم تا او نيز به معشوقش اش بپيوندد.
گوشه ای نشست و منتظر شد. ناگهان اشکهای مرد جوان او را خيره کرد. دلش به رحم آمد و دوباره گفت:
-عشقشان پاک تر از انتقام و انتقام گيری است. من به يکی از اين اشکها که چنین ظالمانه بر سیمای تار هجوم می برند می پيوندم و طوری برآن می نشينم که جز صدای حزين دلتنگی صدايی ديگر از آن برنخيزد و هر بار پسرک اين سيمها را می نوازد ياد و خاطره عشقی نافرجام غم تنهایی را به گوش همگان برساند.
اشکی به رنگ خون از گوشه چشم غلطيد. آه با آن يکی شد و بر ساز نشست!
اما زان پس، از آن ساز نه نوای دلتنگی برخواست و نه آوای عشق!
آن اشک آخرين قطره از خون يک قلب عاشق بود.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 10:13 توسط سعید |


 دیشب می کند گوری دیگر و
                حجله گاهی دیگر را برای...!
                    دیشب می خواست عمیقتر بکند ولی نمی دانست چرا
                                                                       نمی دانست اینبار 
                                                                       قبر چه کسی را بنا میکند.

                  با هر بیلی که میزد به فکر میرفت
                                  به یاد اولین عشق اولین سلام و اولین نگاه

                  خاکها را با خستگی بالا میزد و به یاد می آورد
                                 آخرین نگاه و آخرین خدا حافظی شان را.

                  دیشب می کند عمیق و عمیقتر
                       انگار می خواست محکمتر کند اولین و 
                                                             آخرین سوگندش را
                                                             که هر گز تجربه نخواهد کرد عشقی دیگر را.

                  گور کن خاکها را نفس رنان کنار میزد
                  و یادش آمد چهره معصومه
                  دختری که آنروز در حجله گاهی سرد و خاکین مدفون شده بود.

                  او قسم خورده بود در اولین نگاه شور انگیز دیگرش زندگی را وداع گوید.

                  و امروز
                  پس امروز بود که غریبه ای بر سنگ قبری عمیق نوشت :
                  همیشه زنده است 
                       آنکه خود را برای معشوقه ای مرده زنده به گور کرد ...!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:19 توسط سعید |


 یادی کنم از آن یادگاری ، که بودم در کنارت و بودی در کنارم . هر
                  چند بی کلام ، لیکن بدانم هر چه در دل داشتم بر تو نمایان بود .

                  به راستی که گمانم آنچنان بود که گویی من تو و تو چون منی .

                  ولی اینک چه با من مانده جز یادی خیالی و نگاه بی پناهی و سکوتی
                  ممتد .

                  صبر را در پیش گیرم که همان است تا رهی بر خویش گیرم .

 منم آن عشق روحانی

                  فتادم بر دلت بی شک

                  نگاهم کردی و آن را کلامی کردی در آواز جانم

                  شنیدم آنکه گفتی می بدارم من تو را دوست

                  بخواهم من همان کس را که با من همدم اوست

                  تو آنی با من و من آن تو لیکن گرفتار

                  قفس از تن بُوَد پس وعده را میعاد دیدار

                  در این فانی بگفتم در دلم این را

                  که من آنم

                  همان عاشق که معشوق عاشقش بود

                  به هر جا دیده وا کرد باز همان کس خاطرش بود

                  همان عشقی که اوّل ، آخرش بود

                  به همراه غروبی سخت دلگیر

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:39 توسط سعید |